بغض گلومو گرفته و اجازه حرف زدن بهم نمی ده
خسته ام خیلی...
امشب شب عجیبی بود
مرگ خواسته ها...
مرگ دوستی ها...
من خسته ام خیلی ...
خیلی بیشتر از تنهاییام
پرد ها کنار زده شد !
و من اعتراف می کنم گرگم!!!
گرگی با نقاب میش!
اعتراف می کنم!
ضربه زدم کاری!
و خنجری در قلب صداقت فرو بردم تا برای همیشه بمیرد.
کاش راستی همین بود که میدیدیمو باور داشتیم
ای کاش...